
شاعر مي گه:
الا يا ايهي الساقي ادر كاسا و ناولها كه عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشكلها
ببوي نافه كاخر صبازان طره بگشايد ز تاب جعد مشكينش چو خون افتاده در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عيش چون هر دم جرس فرياد بر مي دارد كه بر بنديد محملها
بهي سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد كه سالك بي خبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاريك و بيم موج و گردابي چنين حايل كجا دانند حال ما سبكباران ساحلها
همه كارم ز خود كامي به بد نامي كشيد آخر نهان كي ماند آن رازي كزو سازند محفلها
حضوري گرهمي خواهي ازوغايب مشو حافظ متي ما تلق من تهوي دع الدنيا و اهملها
سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام 




حالتون چطوره دوستان عزيز(با خوشحالي زياد دارم اينومي گم)
بخدا شما نمي دونيد من چقدر خوشحالم كه دارم دوباره با شماها دوستان عزيزم ارتباط پيدا مي
كنم...........



دوست دارم اينقدر با همتون حرف بزنم كه همتون خسته بشين و فرارو بر قرار ترجيح بدين.
خوب پس بذار از اولش اينو بگم كه شعر بالايي يه شعر از كتاب حافظه آخه من به حافظ
ارادت خاصي دارم 
خيلي دوسش دارم شعراش خيلي قشنگه و فكر مي كنم شما هم اينو مي دونيد.
با اجازتون من قبلا يه وبلاگ ديگه هم داشتم كه خوب از آب در نيومد و دوسش نداشتم تا
اينكه حذفش كردمو الان بعد از
گذشت 10 ماه دوباره به سرم زد يه وبلاگ خوشگل ماماني اگه خدا بخواد بسازم كه ايندفعه با
كمك شما دوستاي عزيز اين اتفاق مي افته.


راستي من امسال دارم واسه كنكور مي خونم فكر كنم بين شماها هم پشت كنكوري پيدا بشه .
كنكورو ولش كن من از همين حالا دلم واسه مدرسمون تنگ مي شه بخدا الان كه دارم اينها
رو مي نويسم داره بغضم مي گيره
آخه دوازده سال به همين زودي داره تموم مي شه خيلي دلتنگ مدرسه مي شم اي كاش
هيچوقت اين دوره از زندگي آدما تموم نمي شد با اينكه
بعدش دانشگاه هست ولي مدرسه يه چيز ديگه هست .

وبلاگم داره از همين حالا واسه خودم يا بعضي از شما گريه دار مي شه مثلا مي خواستم
وبلاگ شادي بسازم .


خيلي حرف زدم مگه نه؟........................................مي دونم همتون داريد مي گين آره





من چقدر سرخوشم كه فكر مي كنم وبلاگم خوب شده .
اي كاش يكي پيدا بشه واسه اميدوار كردن اين دل.
خوب ديگه مثل اينكه حوصلتون رو سر بردم...................................راستي يه جك
خيلي با حال يادم اومد مي خوام براتون بگم :

يه روز چوپان دروغگو مي ميره مي برنش اون دنيا ازش مي پرسن اسمت
چيه ..................................به نظرتون چي مي گه؟

مي دونيد..............................نمي گم ..................نه نه نمي
گم..........................اينقدر گريه نكنيد نمي گم..........................
موهاتونو نكنين نمي گم..................................واااااااااااااااااااااااااااااي چرا عينكتونو
ميشكنين......................................نمي گم....................

حالا كه اينقدر خودتونو مي كشين و اصرار مي كنين مي گم:
.......................................................................................مي گه دهقان
فداكار....خوي حيف عينك و موهاي قشنگتون نبود كه خودتو

واسه يه جك بي مزه كشتي(من شوخي كردم خيلي هم جكم با حال بود).
راستي من خيلي حرف مي زنم مي ترسم اگه ادامه بدم همتون فرار كنيد پس بحث رو با اين
شعر ختم مي كنم:

نمي دونم كجا اين دل اسيره.......................به گيسوي دل انگيز كه گيره
نفهميدند دردم را طبيبان...........................بگين يانگوم بياد نبضم بگيره.
